تبليغاتX
اسم ها،خط خوردگی ها و روزگار حرف های ... - .... و کلمه’ خداست
مسئولیت نوشته های هر پست , صرفا بر عهده ی نویسنده ی آن می باشد .
سلام!اول این توضیح رو بدم که این متن رو حدودا سه ماه قبل کنکور نوشتم و دوم اینکه تقدیمش می کنم به بچه های خوب کربلای ۵:

من،اعظم، ساکن آباد شهر تهران،از وادی بی حوصلگان سوژهء کنکوری، آمده ام تا داستانی بگفتمی از خرمهرگان کنکور ۸۴. اینک که من این قصه بگفتمی هشتادو اندی روز بیشتر به کنکور نمانده بودی.

در مدرسهء فرهنگ نشان دولتی صفت قدم می زدم که به شنگول دختری رسیدم که قاه قاه بخندیدی. اورا بفرمودم: نیک قاه قاه خندان جوانا! چرا بخندی؟ فرمود: چرا نخندم؟چه من در شهری می زیم که نیک کنکوری در آن نباده باشد که به خوشی همی بگذرانم و همی شادی کنان به خانه عمو وعمه روم و خاله و دایی به خانمان دعوت کنم و به کوه روم و شهربازی قرق همی سازم. گفتم: نیک جوانا! شهر شما دگر چه دارد باز همی گو؟ سری تکان دادو بفرمود:  چه بگویم از شهرم که پر است از نظم معاونانی که گیر همی ندهند به محاسن و سبیل و دوستی همی کنند با پیرایشگاه های زنانه،چرا که رسم شهر ما جز برداشتن آنها نباشد و راه به مدرسه ندهند جز با این خصوصیت!!!

گفتم: خندان دوستا! چه شهر پر طراوتی همی داری ! گو کجاست تا ما نیز سر آنجا همی زنیم. خیره بر دور و بر نگاه همی کرد و گفت: متعجب هم نشینا! مرا که اینچنین بینی عازم هستم به شهرم دوست داری با من همراه هم قطار شو! خوشحال همی شدم و بال زنان بفرمودم: آری . کمی به درو و بر نگاه همی کردم بگفتم: هم سنگرا شهر شما چگونه روند؟ بفرمود: هیس!!! عزیز دوستا! برایت همی خواهم گفت، شهر من آنچنان باشد که با آژانس همی روند ، چرا که راهش سخت العبور است و مسافر بسیار سهل الوصول. ولی نگران نباش که نازنین مدیری داریم نصیر صفت که ما را با آژانس آنجا همی برد.

سخت در عجب بودم که ناگهان صدایی شنیدم. "خانمها بدوید!امتحان عربی دارید،کتابهاتوتو جمع کنید" البته با جیغ(مادر شوهر نهال که یادتون هست؟)

چندی گذشت و ما هم چنان گرم صحبت همی بودیم و بسیار مشعوف همی می شدیم  که ناگهان رفیع قله های مدرسهء فرهنگ را دیدیم که دوان دوان به سوی ما روان شدی و همراه با مردی سفید پوش جلو همی آمد.

مرد دختر را همی گرفت و آرام لباسی سفید تر بر تن او همی کرد و رو به من گفت : شما هم با ما راهی شو! من که گیج شده بودم و قاط همی می زدم گفتم: نیک معاونا! چه شده از بهر این دختر ؟  دوستی آرام بر پشت من زد و همی گفت: نیک دوستا! این دختر دست همی بر وجناتش برده و او را چنان به چهار مسمار کشیده اند که ترس همی کرده و کار او به روان بیمارستان کشیده همی شده دیگر اینجا نایست که تورا هم به خاطر در سر داشتن تصمیمات وجناتی به آنجا برند که عرب نی همی انداخت. من شگفت با خود همی می ژکیدم و دور می شدم.

                              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:30  توسط اعظم محمدی  |