"مستفعلن،فعولن ، مستفعلن،فع"
این ها رو کی یادشه؟ جمله های بالا می گم.فکر کنم توضیح واضحات اگه بگم مال کیه؟ . کسی که هیچ وقت نفهمیدم چی رو دوست داره و از چی بدش میاد!؟! هیچ وقت نفهمیدم کدوم طرفیه؟!.و این ویژگیشو خیلی دوست داشتم.کسی که از شاعر مورد علاقهء من شهریار دل خوشی نداشت،و نسبت به بی مهری یه عالم به جنگ تحمیلی آزرده می شد.
"صفت خودت را به من نسبت نده آدمخوار". این جملشو فکر کنم همه یادشون باشه.اونایی که یادشونه میدونن برای چی این حرف رو زد. من جا خوردم خیلی!!! باید دوست خوبمون با روحیهء لطیفش آشنا می بود.منم که همچین احساسات لطیفی ندارم ، داغون شدم.
نمی دونم چند نفرتون تو جشنوارهء فیلم فجر ۸۵ مینای شهر خاموش رو دیدید؟ عزت الله انتظامی مثل همیشه عالی بود.و من رو به شدت یاد آقای سلامی می انداخت. روحیه اش و داستان زندگیش و او که مینایش را به خاطر یک اشتباه از دست داده بود.
دوست داشتم ازش یادی کنم و بگم با اینکه هیچ وقت ادبیاتم خیلی خوب نبود و حتی تو کنکور هم هر دوش رو ۵۰ یا ۶۰٪ بیشتر نزدم ولی همیشه کتاب های ادبیاتم پر از نکته بود حتی بیشتر از عربی(با حفظ احترام برای خانم میرابی) فقط قصد این بود که بگم " مینای شهر خاموش سلامی بسیار شکستنی بود"
من که دلم برای شعر خوندنش و پیپش تنگ شده شما رو نمی دونم؟
من،اعظم، ساکن آباد شهر تهران،از وادی بی حوصلگان سوژهء کنکوری، آمده ام تا داستانی بگفتمی از خرمهرگان کنکور ۸۴. اینک که من این قصه بگفتمی هشتادو اندی روز بیشتر به کنکور نمانده بودی.
در مدرسهء فرهنگ نشان دولتی صفت قدم می زدم که به شنگول دختری رسیدم که قاه قاه بخندیدی. اورا بفرمودم: نیک قاه قاه خندان جوانا! چرا بخندی؟ فرمود: چرا نخندم؟چه من در شهری می زیم که نیک کنکوری در آن نباده باشد که به خوشی همی بگذرانم و همی شادی کنان به خانه عمو وعمه روم و خاله و دایی به خانمان دعوت کنم و به کوه روم و شهربازی قرق همی سازم. گفتم: نیک جوانا! شهر شما دگر چه دارد باز همی گو؟ سری تکان دادو بفرمود: چه بگویم از شهرم که پر است از نظم معاونانی که گیر همی ندهند به محاسن و سبیل و دوستی همی کنند با پیرایشگاه های زنانه،چرا که رسم شهر ما جز برداشتن آنها نباشد و راه به مدرسه ندهند جز با این خصوصیت!!!
گفتم: خندان دوستا! چه شهر پر طراوتی همی داری ! گو کجاست تا ما نیز سر آنجا همی زنیم. خیره بر دور و بر نگاه همی کرد و گفت: متعجب هم نشینا! مرا که اینچنین بینی عازم هستم به شهرم دوست داری با من همراه هم قطار شو! خوشحال همی شدم و بال زنان بفرمودم: آری . کمی به درو و بر نگاه همی کردم بگفتم: هم سنگرا شهر شما چگونه روند؟ بفرمود: هیس!!! عزیز دوستا! برایت همی خواهم گفت، شهر من آنچنان باشد که با آژانس همی روند ، چرا که راهش سخت العبور است و مسافر بسیار سهل الوصول. ولی نگران نباش که نازنین مدیری داریم نصیر صفت که ما را با آژانس آنجا همی برد.
سخت در عجب بودم که ناگهان صدایی شنیدم. "خانمها بدوید!امتحان عربی دارید،کتابهاتوتو جمع کنید" البته با جیغ(مادر شوهر نهال که یادتون هست؟)
چندی گذشت و ما هم چنان گرم صحبت همی بودیم و بسیار مشعوف همی می شدیم که ناگهان رفیع قله های مدرسهء فرهنگ را دیدیم که دوان دوان به سوی ما روان شدی و همراه با مردی سفید پوش جلو همی آمد.
مرد دختر را همی گرفت و آرام لباسی سفید تر بر تن او همی کرد و رو به من گفت : شما هم با ما راهی شو! من که گیج شده بودم و قاط همی می زدم گفتم: نیک معاونا! چه شده از بهر این دختر ؟ دوستی آرام بر پشت من زد و همی گفت: نیک دوستا! این دختر دست همی بر وجناتش برده و او را چنان به چهار مسمار کشیده اند که ترس همی کرده و کار او به روان بیمارستان کشیده همی شده دیگر اینجا نایست که تورا هم به خاطر در سر داشتن تصمیمات وجناتی به آنجا برند که عرب نی همی انداخت. من شگفت با خود همی می ژکیدم و دور می شدم.