نزدیکای زنگ آخر بود. یادم نیست چرا بچه ها تو حیاط بودند. درِِ مدرسه باز بود و من و فاطمه هم دم در بودیم. روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشته بودیم... درب و داغون.. استخونای منو انگار تو هاون کوبیده بودند. همینجور گنگ داشتیم کوچه مدرسه رو نگاه می کردیم که چشمتون روز بد نبینه, یه آقای سن و سال داری اومد جلوی ما و شروع کرد به انجام دادن تکلیف شرعیش.
- شما نمی دونید بی حجابی!! بده. تو این مدرسه چی بهتون یاد می دند؟! از آتیش جهنم نمی ترسید؟ آخه چرا جوونای مردم رو وسوسه!! می کنید. ای از خدا بی خبرا! این قدرم ... هستند که جوابم می دند ( خدا می دونه که ما خشکمون زده بود. چه برسه به اینکه بخوایم جوابم بدیم ) بعد یهو رنگش تغییر کرد و داد وااسلاماش رفت به آسمون و شروع کرد یه سری کلمات محبت آمیز و خانواده دار به ما نسبت داد که از ذکر آنها جدا خودداری می کنم.( خودتونم بکشید نمی گم. ابدا... نمی شه.. زشته بابا جون ) و در حین افشاندن همین در و گوهرها مسیر خودش را ادامه داد. من و فاطمه که انگار بهمون فرصت نفس کشیدن داده بودند رومونو بهم کردیم و از خنده منفجر شدیم. انقدر شدید می خندیدیم که اشک من در اومده بود. وقتی زنگ خورد دیدیم یه پسر بینوا سرشو انداخته پایین و گوله داره فرار می کنه و اون آقا با حاله هم دنبالشه و یه چیزایی که دیگه از قوه فهم منم خارج بود داشت نثارش می کرد. یهو یاد مدرسه ی دوره راهنمایی خودم افتادم. وقتیکه اکثر بچه ها جلوی معلم خیلی راحت بساط سرخاب سفیدابشونو پهن می کردند و خدا می دونه که چه جوری از مدرسه می زدند بیرون. من همیشه از بودن در کنارشون احساس عذاب وجدان می کردم. ( البته نه همشون )
اومدنِ من به فرهنگ یه خاطره دوست داشتنی بود. اینکه با کسانی دوست بشم که از هر کدومشون خیلی چیزا یاد گرفتم.
اون مرد خیلی جدی داشت به ما بیراه می گفت و ما هم حرفاشو خیلی شوخی گرفته بودیم. اون مرد مثل خیلیای دیگه خیلیایی که داعیه ی یاد دادن به ما رو داشتند, نمی دونست ابزار کارش دچار فرسایش شده.
فروید می گوید چه جراتی پیدا می کند انسان وقتی اطمینان می یابد دوستش دارند......
من به این جرات, اشتیاق و انرژی رو هم اضافه می کنم.
حق دارند کسانی که گله مند باشند از عدم استقبال دوستان از این وبلاگ.در ابتدای امر فکر می کردم عدم عجین بودن بچه ها با فضای مجازی و دنیای وبلاگ موجبات این بی مهری رو فراهم کرده چرا که با استقبال نسبتا خوبی که از برنامه ی بوستان گفتگو به عمل اومدسبب شد شخصا تصمیم بگیرم بدبینی نسبت به قماش فرهنگ که فقط و فقط منظورم خودمان هستیم نه مدیر و معاون و دبیر منطق و قرآن{که محض اطلاع باید ذکر کنم که الان سمت امور تربیتی و پژوهشی را عهده دار هستند}را فراموش کنم ودر کنار دو دوست عزیز که یک تنه و به امید دوستی ها پیشگام زنده کردن تعلقات دیرینه شدند قدمی کوچک بردارم.اول از همه خودم را نقد می کنم.نمی دانم آیا واقعا ریسمان پیوند های بچه های فرهنگ اینقدر پوسیده که خود من هم با وجود دسترسی و کار فراوان با دنیای مجازی(صدقه سر رشته ی ارتباطات ووبلاگهای اجباری اساتید جای امتحان)با اینکه وبلاگ را همیشه می خواندم ولی نظری نمی دادم.چرا؟خودم هم نمی دانم.شاید احساسی نداشتم.....هیچ کدام از خاطراتی راکه بچه ها اشاره می کنند را به یاد نمی آورم.تازه من که هر هفته پنجشنبه ها به مدرسه می روم.سر کلاسهایی می روم که روزی خودم در آن دری می خواندم.بین نیمکتهایی راه می روم که سه سال بر رویشان نشستم. هنوز هم معذبم در دفتر معلم ها بشینم یا کارگران مدرسه جلویم چای بگذارند.من هنوزرفتار دانش آموزی را حفظ کرده ام ولی با ظاهر یک دانشجو.دانشجویی که احساس دانش آموزی را فراموش کرده.
امیدی بود به یادآوری این فضای فراموش شده که حساسترین سالهای عمرمان تا کنون را در بر گرفت(ریشه ی بسیاری افکار و رفتارهای امروزمان را در کنش ها و واکنش های آن روز ها می توان یافت)ولی انگار همکلاسی های قدیمی احساس ها را گم کردند و رقبتی هم به بازیابی ندارند.
دوستانی که وبلاگ را می خوانند برای آنان که نمی خوانند, بخوانند تا شاید مرحمتی شود.
پ.ن:"قماش فرهنگ"در لغتنامه ی ذهن من گروهی است از دانش آموزانی که در دبیرستان (های)فرهنگ درس خوانده واز ویژگی های آنان می توان به نبوغ ,استعداد, پشتکار در درس(معادل ادبی خر خوان)استقبال شدید در دم و لزوما بدون فکر(معادل جو گیر) اعتماد به نفس(شاید معادل غرور که در هر دو معنی اش برای رو کم کنی جماعت غیر انسانی بسیار لازم است) اهمیت به پیشرفت تحصیلی(معادل خود کشی برای نمره که هنوز هم در بعضی دانشگاه ها اثرات آن دیده می شود)اهتمام به ذکر خوبی هاوکتمان بدی هادر رو وذکر بدی هاوکتمان خوبی ها در پشت(انصافا روم نمی شه معادل این یکی رو بگم)تلاش پسندیده برای کسب فضائل(معادل رقابت در مواردی بر همین وزن از ریشه ی حسد)وکم حافظه گی در یادآوری دوستان(معادل بی وفایی)و.....
لازم به ذکر است که این لغتنامه کامل و بی نقص نبوده لذا در جهت تکمیل و یا اصلاح آن از تمامی شما عزیزان کمک می طلبم.
"مستفعلن،فعولن ، مستفعلن،فع"
این ها رو کی یادشه؟ جمله های بالا می گم.فکر کنم توضیح واضحات اگه بگم مال کیه؟ . کسی که هیچ وقت نفهمیدم چی رو دوست داره و از چی بدش میاد!؟! هیچ وقت نفهمیدم کدوم طرفیه؟!.و این ویژگیشو خیلی دوست داشتم.کسی که از شاعر مورد علاقهء من شهریار دل خوشی نداشت،و نسبت به بی مهری یه عالم به جنگ تحمیلی آزرده می شد.
"صفت خودت را به من نسبت نده آدمخوار". این جملشو فکر کنم همه یادشون باشه.اونایی که یادشونه میدونن برای چی این حرف رو زد. من جا خوردم خیلی!!! باید دوست خوبمون با روحیهء لطیفش آشنا می بود.منم که همچین احساسات لطیفی ندارم ، داغون شدم.
نمی دونم چند نفرتون تو جشنوارهء فیلم فجر ۸۵ مینای شهر خاموش رو دیدید؟ عزت الله انتظامی مثل همیشه عالی بود.و من رو به شدت یاد آقای سلامی می انداخت. روحیه اش و داستان زندگیش و او که مینایش را به خاطر یک اشتباه از دست داده بود.
دوست داشتم ازش یادی کنم و بگم با اینکه هیچ وقت ادبیاتم خیلی خوب نبود و حتی تو کنکور هم هر دوش رو ۵۰ یا ۶۰٪ بیشتر نزدم ولی همیشه کتاب های ادبیاتم پر از نکته بود حتی بیشتر از عربی(با حفظ احترام برای خانم میرابی) فقط قصد این بود که بگم " مینای شهر خاموش سلامی بسیار شکستنی بود"
من که دلم برای شعر خوندنش و پیپش تنگ شده شما رو نمی دونم؟
هفته قبل 201 و 202 باخانم یزدان پناه رفته بودند.این هفته نوبت ما بود کلاس 203. 30 تا دختر مدرسه ای با مانتوهای سرمه ای و مقنعه توسی.راه, نسبتا طولانی بود اونم با یک مینی بوس درب و داغون.تصادف هم شده بود.با وجود اینکه خسارت چندان زیادی به طرفین وارد نشده بود ولی داشتند اباء واجداد هم رو شاد می کردند.اخه یک نفر نبود به اون راننده ها بگه به ادمایی که تو گذشته زندگیشون رو می کردند و بی خبر از تصادف محتمل فرزندانشان بودند چه مربوط؟
بالاخره رسیدیم.خیابان حسن آباد سنگلج سابق پرخونه های قدیمی.نمی دونید کجاست؟ همونجا که فاجعه پارک شهر اتفاق افتاد که بچه های زیادی... ای بابا آدمو از داستان منحرف می کنیدا!! اصلا به شما چه که چه فجایعی اونجا واقع شد؟
عمارت با عظمتی بود. محوطه سبز و خرمی هم جلوش داشت که یک سرباز جوون دم درش ایستاده بود و نگهبانی می داد -دوران مقدس خدمت وظیفه عمومی- . اون پسر جوون ورود ما را بهت زده نظاره می کرد.شاید پیش خودش می گفت که چرا اینا اینقدر بی غمند یا چرا اینا نباید جای من وایسند و از این سایه های عبوس مواظبت کنند.اون تو همین افکار بود که یکی از دوستان پر شر و شور فرهنگیمون)می دونید که کی رو می گم؟!!) بهش هجوم برد و گفت:چرا بی کار اونجا وایستادی؟ حداقل یه گل بچین و بدش به من. اینو گفت و با نیشخندی بی اعتنا از سرباز فاصله گرفت و اونو تو حیرت بیشتری غرق کرد.هنگام بازگشت به مدرسه یهو دیدیم یکی صدا می زنه خانوم خانوم.همون سرباز بود با یه گل سرخ تو دستش...
مسافتی را پیاده رفتیم و رسیدیم. موزه ایران باستان. خانم حسینی –دبیر جامعه شناسی-هم همراهمون بود.این اردو برای این بود که ریشه هامون رو بشناسیم. راهنمای اول یک خانوم شیک پوش بود که تند و تند و از روی رفع تکلیف برامون از پیشینه اون سایه ها می گفت. شاید مخاطباش زیاد به نظرش والا مقام جلوه نکرده بودند.احتمالا اگر ما هم غیر هم وطنش بودیم تمام جزئیات تمدن کشورش را برامون می گفت.از خانوم راهنمای موزه می شنیدید که:"این ستون که سرش را مشاهده نمی کنید(البته خیالتون راحت تو موزه لوور پاریس جاش امنه)فقط تنش از دست قاچاقچیان محترم قِسر(دیکتشو مطمئن نیستم) در رفته."
البته اونا خوب می دونستند که کله و محتویاتش ارزشمندتره.قاچاق اثار باستانی هم عجیب شغلیه!! مگه میشه تاریخ یک ملت را دزدید؟!! یک جای دیگه هم گفت: "از این کاسه 2 تا تو دنیا بیشتر نیست دومیش تو لندنه"( بخونید وقتی خواب بودیم دزدیدند) خوب دوستان ملاحظه می کنند تا اینجا ما با قدر قدرتهای دنیا اشتراکات تاریخی زیادی داریم و صحبتی از عداوت نیست.
بعد رفتیم موزه مردم شناسی که به یک خانوم و اقای فرانسوی برخوردیم.من و گلبرگ هم رفتیم تا با انها انگلیسی بلغور کنیم.همین که نزدیکشون شدیم رنگ از چهره راهنمای اختصاصی میهمانان فرانسوی ما پرید که مبادا ما بی احترامی کنیم ولی نشان دادیم که واقعا ما بچه های فرهنگیم. به انها خوشامد گفتیم و سفر خوشی را برایشان ارزو کردیم و ثابت کردیم که ایرانیان واقعا مهمان نواز و صمیمی هستند و این تمدن کهن که انها شاهدش بودند حقیقتا به ما تعلق دارد!!! گویا بعد از این گفت و گو بود که بین بچه ها شایع شد که من فرانسه بلدم.همین جا جا داره که بعد از 5 سال به شدت این موضوع را تکذیب کنم!!
بعد از مدتی راهنمامون تغییر کرد. -اقای راهنمای موزه- اقایی با سبیل چخماخی و چشم و ابروی مشکی و کلا چهره ای نه چندان مهربان.این اشنایی در مکانی صورت گرفت که از نظر معماری به شیوه ای ساخته شده بود که صوت انعکاس داشت.گویی چندین دستگاه اکو در انجا تعبیه دیده شده بود.اقای راهنمای موزه از ما پرسید:خوب بچه ها از قسمت ایران باستان دیدن کردید؟ شما باشید به این سوال چه پاسخی می دید؟خوب ما هم با هم گفتیم: بله بله بله ل .... و صدای ما در فضای تاریک و سوت و کور موزه پیچید. همین. گناه ما یک بله ساده بود. به مجرد همین بله ساده بود که چهره اقای راهنمای موزه کبود و بنفش شد و با صدای خشن و لحنی خشن تر گفت:چه خبرتونه؟ ما اینجا مهمون خارجی داریم.اینجا موزه است! همه ما سی نفر و حتی خانم حسینی از فرط ترس یا خشم یا بعضی هامون از غضب سرمون رو پایین انداختیم و حداقل من دیگه از اینجا به بعد تاریخگردی رو نفهمیدم. ما فرزندان این مملکت بودیم که فردا به ما تعلق داشت انها ما را به دیدن دیروز اورده بودند دیروزِِِِِِ خودمان نه ان ِفرانسویان. با امدن ما گویی نسیم زندگی به این گورستان اشباح وزیده بود چه باک اگر این نسیم حدی از طوفان را نیز ایجاد می کرد.اقای راهنمای موزه چرا باید میهمانان شما از صدای دختران شانزده ساله می ترسیدند؟ با بغض از موزه بیرون امدم. کفشهایم پاره نبود لباسهایم هم نه چندان کهنه. اما نمی دانم چرا به یاد ان فاجعه افتادم.
آیا ان دختران معصوم سهمی از آن گذشته نداشتند؟
مرداب انها را بلعید انها خود تبدیل به تاریخ شدند...
گویا ما نیز همان دختران معصوم شده بودیم...
صدای پارو زدن می آید...
نه هرگز نباید دوباره تکرار شود...