من،اعظم، ساکن آباد شهر تهران،از وادی بی حوصلگان سوژهء کنکوری، آمده ام تا داستانی بگفتمی از خرمهرگان کنکور ۸۴. اینک که من این قصه بگفتمی هشتادو اندی روز بیشتر به کنکور نمانده بودی.
در مدرسهء فرهنگ نشان دولتی صفت قدم می زدم که به شنگول دختری رسیدم که قاه قاه بخندیدی. اورا بفرمودم: نیک قاه قاه خندان جوانا! چرا بخندی؟ فرمود: چرا نخندم؟چه من در شهری می زیم که نیک کنکوری در آن نباده باشد که به خوشی همی بگذرانم و همی شادی کنان به خانه عمو وعمه روم و خاله و دایی به خانمان دعوت کنم و به کوه روم و شهربازی قرق همی سازم. گفتم: نیک جوانا! شهر شما دگر چه دارد باز همی گو؟ سری تکان دادو بفرمود: چه بگویم از شهرم که پر است از نظم معاونانی که گیر همی ندهند به محاسن و سبیل و دوستی همی کنند با پیرایشگاه های زنانه،چرا که رسم شهر ما جز برداشتن آنها نباشد و راه به مدرسه ندهند جز با این خصوصیت!!!
گفتم: خندان دوستا! چه شهر پر طراوتی همی داری ! گو کجاست تا ما نیز سر آنجا همی زنیم. خیره بر دور و بر نگاه همی کرد و گفت: متعجب هم نشینا! مرا که اینچنین بینی عازم هستم به شهرم دوست داری با من همراه هم قطار شو! خوشحال همی شدم و بال زنان بفرمودم: آری . کمی به درو و بر نگاه همی کردم بگفتم: هم سنگرا شهر شما چگونه روند؟ بفرمود: هیس!!! عزیز دوستا! برایت همی خواهم گفت، شهر من آنچنان باشد که با آژانس همی روند ، چرا که راهش سخت العبور است و مسافر بسیار سهل الوصول. ولی نگران نباش که نازنین مدیری داریم نصیر صفت که ما را با آژانس آنجا همی برد.
سخت در عجب بودم که ناگهان صدایی شنیدم. "خانمها بدوید!امتحان عربی دارید،کتابهاتوتو جمع کنید" البته با جیغ(مادر شوهر نهال که یادتون هست؟)
چندی گذشت و ما هم چنان گرم صحبت همی بودیم و بسیار مشعوف همی می شدیم که ناگهان رفیع قله های مدرسهء فرهنگ را دیدیم که دوان دوان به سوی ما روان شدی و همراه با مردی سفید پوش جلو همی آمد.
مرد دختر را همی گرفت و آرام لباسی سفید تر بر تن او همی کرد و رو به من گفت : شما هم با ما راهی شو! من که گیج شده بودم و قاط همی می زدم گفتم: نیک معاونا! چه شده از بهر این دختر ؟ دوستی آرام بر پشت من زد و همی گفت: نیک دوستا! این دختر دست همی بر وجناتش برده و او را چنان به چهار مسمار کشیده اند که ترس همی کرده و کار او به روان بیمارستان کشیده همی شده دیگر اینجا نایست که تورا هم به خاطر در سر داشتن تصمیمات وجناتی به آنجا برند که عرب نی همی انداخت. من شگفت با خود همی می ژکیدم و دور می شدم.
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم وسرشار…" *
روز خوب… برام يه علامت سواله. روزخوب توي فرهنگ، علامت سواليه كه هرچي بهش فكرمي كنم، پررنگ تر و بزرگ تر مي شه و ته مونده هاي خاطره هاي خوش روهم محو مي كنه. روزخوب توي فرهنگ چي بود؟ روزهاي خوبي كه گذروندين، چند تا بود؟ اصلاً روز خوب چه نشونه اي داره؟ چه طورمي مونه تو ذهنت؟
روزخوب اونه كه كاملاً حس كني زنده اي. لذت ببري از زندگي. قشنگ بخندي؛ بلند، طولاني، سرخوشانه. روزيه كه همه چيز نه، اما حتي يه چيز تورو "شاد" كنه…
روزهاي من نه سفيد بودن، نه سياه. خاكستري، گاهي كمرنگ، گاهي پررنگ. روزهاي خوبم كنار دوست هام بودن، همكلاسي ها، هم سرويسي ها. روزي كه كاردستي هاي كلاس جغرافي لاشايي رو به زور ساختيم. (الهام شريفي يادت هست؟) روزهاي المپياد توي كتابخونه و سر كلاس و روزهاي كم اردو كه كوچكترين اتفاق ها واداشتمون تا بخنديم؛ تا اتفاق هاي ديگه. اما چقدر كم! شايد بشه گفت روزهايي كه معلم ها نمي اومدن، امتحان ها برگزار نمي شد، بساط هاي ناهار توي حياط كه مي افتاديم روي غذاهاي همديگه(!)، روزهايي كه استاد هاي جورواجور مي آوردن براي كلاس هاي پيش دانشگاهي؛ ازاكرمي براي معارف، تا اون استاد جوون ادبيات، تا ايادفيلي و استاد هاي اقتصاد و جامعه شناسي، تا حتي بهادر و نيك خو. شايد يه روزهايي هم توي اتاق سمعي بصري گذشت. اما چقدر كم كه سخت به خاطر مي آد...
روزهاي "خوب" رو خودمون رقم زديم. وقتي توي ذهنت دنبالشون مي گردي، هميشه زنگ صداي خنده هاي دوست هاتو مي شنوي، قيافه ي مبهوت يا عصباني معلم و استاد يادت مي آد (اومدن زنبور تو كلاس سلامي) و البته عدم حضور مسئولين مدرسه…!
من اعتراف مي كنم روزهاي خوبم توي فرهنگ كم نبودن. هر چه هم اين طرف تر اومدم، وارد دنياي بزرگ سالي كه شدم، كم و كمتر شدن. اما تو به من بگو، چرا اون هايي كه خودشونو "مسئول" زندگي تحصيلي ما مي دونستن، هيچ نقشي توي اندك شادي هاي ما توي اين سال ها نداشتن؟
حالا بگذريم از اين كه مراسم هاي به ظاهر شادي مدرسه، كسل كننده ترين بود، از اين كه مذهبي بودن توجيه نفي شادي بود و اين كه صداي خنده و شادي هامون، بايد مثل جرمي نابخشودني پنهان مي موند و در خفا.
* شعر از فروغ. خرخوان ها به كتاب آرايه هاي سال سوم رجوع كنند(!)
بعد از دو سال....
دلامون واسه هم تنگ شده...
نفس عمل قشنگه.اینکه بعد از دو سال ببینیم کجاییم؟
با تابستان 84 که دنیای دبیرستان رو با کلی خاطره(به خصوص از نوع خاطرات فرهنگ و ماجراهایش
)ترک کردیم و وارد یه دنیای جدید به نام دانشگاه شدیم چه فرقی کردیم؟
قشنگه ببینیم هنوز هم به انتخاب های شهریور 84 پای بندیم؟هنوز هم با آرمانهامون انتخاب رشته هامون رو توجیه می کنیم؟
ببینیم دانشگاه از ما چه آدمی ساخته؟چقدر فرق کردیم یا اصلا چقدر فرق نکردیم؟؟؟
چقدر بزرگ شدیم و به همون میزان با چه مشکلات بزرگتری روبه رو شدیم؟
ما دانش آموزان ویژه ای بودیم.الآن چقدر دانشجوی ویژه ای هستیم؟(چی فکر می کردیم.چی شد؟)
الآن که رشتمون با همکلاسی مدرسه مون فرق داره چی می تونیم یادش بدیم؟اصلا چقدر بیشتر از اونی که هم رشتمون نیست می دونیم؟
فرق من ارتباطاتی(رسانه)با یه حقوق دان چیه؟جامعه شناسی و نظریه هاش از همکلاسی های من چی ساخته؟دانشجوی ادبیات ,توانایی شعر چقدر اکتسابیه؟ دو سال علوم سیاسی خوندن جواب این سوال رو میده:نظام سیاسی ایران چه نوع نظامی است؟آزادی گرا؟کمونیستی؟آمرانه؟......همکلاسی اقتصاددان من, نظام مالیاتی مستقیم بهتره یا نظام مالیاتی غیر مستقیم؟ علوم قرآنی و فقه چه دلیلی برای نصف بودن دییه ی زن یا حق چند همسری برای مردان دارند؟ فیلسوف آینده, منطق تولد انسانهای ناقص و بی گناه در هستی چیه؟چرا یه آدم تو زندگیش همش در حال سختی کشیدنه اون وقت یکی دیگه....اصلا چرا ما باید نقد این دنیا رو به نسیه ی آخرت ترجیح ندیم؟این دردیگر کی از روی رحمت باز می شه؟دوست روانشناس من, من دیگه بریدم.چی کار کنم؟
.......................
در کل به دور از همه ی این پرسشها امیدوارم حداقل پایه های لذت های مشترکمون از یادآوری خاطرات دنیای دور(دورتر و دورتر و...)دبیرستان حالا حالاها محکم بمونه و هر بار به تعداد نفرات در بوستان گفتگو و تعداد خوانندگان(یا حتی نویسندگان)وبلاگ اضافه بشه....![]()