تبليغاتX
اسم ها،خط خوردگی ها و روزگار حرف های ...
مسئولیت نوشته های هر پست , صرفا بر عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

نزدیکای زنگ آخر بود. یادم نیست چرا بچه ها تو حیاط بودند. درِِ مدرسه باز بود و من و فاطمه هم دم در بودیم. روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشته بودیم... درب و داغون.. استخونای منو انگار تو هاون کوبیده بودند. همینجور گنگ داشتیم کوچه مدرسه رو نگاه می کردیم که چشمتون روز بد نبینه, یه آقای سن و سال داری اومد جلوی ما و شروع کرد به انجام دادن تکلیف شرعیش.

- شما نمی دونید بی حجابی!! بده. تو این مدرسه چی بهتون یاد می دند؟! از آتیش جهنم نمی ترسید؟ آخه چرا جوونای مردم رو وسوسه!! می کنید. ای از خدا بی خبرا! این قدرم ... هستند که جوابم می دند ( خدا می دونه که ما خشکمون زده بود. چه برسه به اینکه بخوایم جوابم بدیم ) بعد یهو رنگش تغییر کرد و داد وااسلاماش رفت به آسمون و شروع کرد یه سری کلمات محبت آمیز و خانواده دار به ما نسبت داد که از ذکر آنها جدا خودداری می کنم.( خودتونم بکشید نمی گم. ابدا... نمی شه.. زشته بابا جون ) و در حین افشاندن همین در و گوهرها مسیر خودش را ادامه داد. من و فاطمه که انگار بهمون فرصت نفس کشیدن داده بودند رومونو بهم کردیم و از خنده منفجر شدیم. انقدر شدید می خندیدیم که اشک من در اومده بود. وقتی زنگ خورد دیدیم یه پسر بینوا سرشو انداخته پایین و گوله داره فرار می کنه و اون آقا با حاله هم دنبالشه و یه چیزایی که دیگه از قوه فهم منم خارج بود داشت نثارش می کرد. یهو یاد مدرسه ی  دوره راهنمایی خودم افتادم. وقتیکه اکثر بچه ها جلوی معلم خیلی راحت بساط سرخاب سفیدابشونو پهن می کردند و خدا می دونه که چه جوری از مدرسه می زدند بیرون. من همیشه از بودن در کنارشون احساس عذاب وجدان می کردم. ( البته نه همشون )

اومدنِ من به فرهنگ یه خاطره دوست داشتنی بود. اینکه با کسانی دوست بشم که از هر کدومشون خیلی چیزا یاد گرفتم.

اون مرد خیلی جدی داشت به ما بیراه می گفت و ما هم حرفاشو خیلی شوخی گرفته بودیم. اون مرد مثل خیلیای دیگه خیلیایی که داعیه ی یاد دادن به ما رو داشتند,  نمی دونست ابزار کارش دچار فرسایش شده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:30  توسط شعله نوردرخشان  | 

فروید می گوید چه جراتی پیدا می کند انسان وقتی اطمینان می یابد دوستش دارند......

من به این جرات, اشتیاق و انرژی رو هم اضافه می کنم.

حق دارند کسانی که گله مند باشند از عدم استقبال دوستان از این وبلاگ.در ابتدای امر فکر می کردم عدم عجین بودن بچه ها با فضای مجازی و دنیای وبلاگ موجبات این بی مهری رو فراهم کرده چرا که با استقبال نسبتا خوبی که از برنامه ی بوستان گفتگو به عمل اومدسبب شد شخصا تصمیم بگیرم بدبینی نسبت به قماش فرهنگ که فقط و فقط منظورم خودمان هستیم نه مدیر و معاون و دبیر منطق و قرآن{که محض اطلاع باید ذکر کنم که الان سمت امور تربیتی و پژوهشی را عهده دار هستند}را فراموش کنم ودر کنار دو دوست عزیز که یک تنه و به امید دوستی ها پیشگام زنده کردن تعلقات دیرینه شدند قدمی کوچک بردارم.اول از همه خودم را نقد می کنم.نمی دانم آیا واقعا ریسمان پیوند های بچه های فرهنگ اینقدر پوسیده که خود من هم با وجود دسترسی و کار فراوان با دنیای مجازی(صدقه سر رشته ی ارتباطات ووبلاگهای اجباری اساتید جای امتحان)با اینکه وبلاگ را همیشه می خواندم ولی نظری نمی دادم.چرا؟خودم هم نمی دانم.شاید احساسی نداشتم.....هیچ کدام از خاطراتی راکه بچه ها اشاره می کنند را به یاد نمی آورم.تازه من که هر هفته پنجشنبه ها به مدرسه می روم.سر کلاسهایی می روم که روزی خودم در آن دری می خواندم.بین نیمکتهایی راه می روم که سه سال بر رویشان نشستم. هنوز هم معذبم در دفتر معلم ها بشینم یا کارگران مدرسه جلویم چای بگذارند.من هنوزرفتار دانش آموزی را حفظ کرده ام ولی  با ظاهر یک دانشجو.دانشجویی که احساس دانش آموزی را فراموش کرده.

امیدی بود به یادآوری این فضای فراموش شده که حساسترین سالهای عمرمان تا کنون را در بر گرفت(ریشه ی بسیاری افکار و رفتارهای امروزمان را در کنش ها و واکنش های آن روز ها می توان یافت)ولی انگار همکلاسی های قدیمی احساس ها را گم کردند و رقبتی هم به بازیابی ندارند.

دوستانی که وبلاگ را می خوانند برای آنان که نمی خوانند, بخوانند تا شاید مرحمتی شود.

پ.ن:"قماش فرهنگ"در لغتنامه ی ذهن من گروهی است از دانش آموزانی که در دبیرستان (های)فرهنگ درس خوانده واز ویژگی های آنان می توان به نبوغ ,استعداد, پشتکار در درس(معادل ادبی خر خوان)استقبال شدید در دم و لزوما بدون فکر(معادل جو گیر) اعتماد به نفس(شاید معادل غرور که در هر دو معنی اش برای رو کم کنی جماعت غیر انسانی بسیار لازم است) اهمیت به پیشرفت تحصیلی(معادل خود کشی برای نمره  که هنوز هم در بعضی دانشگاه ها اثرات آن دیده می شود)اهتمام به ذکر خوبی هاوکتمان بدی هادر رو وذکر بدی هاوکتمان خوبی ها در پشت(انصافا روم نمی شه معادل این یکی رو بگم)تلاش پسندیده برای کسب فضائل(معادل رقابت در مواردی بر همین وزن از ریشه ی حسد)وکم حافظه گی در یادآوری دوستان(معادل بی وفایی)و.....

لازم به ذکر است که این لغتنامه کامل و بی نقص نبوده لذا در جهت تکمیل و یا اصلاح آن از تمامی شما عزیزان  کمک می طلبم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:1  توسط آیدا حسینی فر  | 
"دست از سرم بردار بر سینه ام بگذار....."

"مستفعلن،فعولن ، مستفعلن،فع"

این ها رو کی یادشه؟ جمله های بالا می گم.فکر کنم توضیح واضحات اگه بگم مال کیه؟ . کسی که هیچ وقت نفهمیدم چی رو دوست داره و از چی بدش میاد!؟! هیچ وقت نفهمیدم کدوم طرفیه؟!.و این ویژگیشو خیلی دوست داشتم.کسی که از شاعر مورد علاقهء من شهریار دل خوشی نداشت،و نسبت به بی مهری یه عالم به جنگ تحمیلی آزرده می شد.

"صفت خودت را به من نسبت نده آدمخوار". این جملشو فکر کنم همه یادشون باشه.اونایی که یادشونه میدونن برای چی این حرف رو زد. من جا خوردم خیلی!!! باید دوست خوبمون با روحیهء لطیفش آشنا می بود.منم که همچین احساسات لطیفی ندارم ، داغون شدم.

نمی دونم چند نفرتون تو جشنوارهء فیلم فجر ۸۵ مینای شهر خاموش رو دیدید؟ عزت الله انتظامی مثل همیشه عالی بود.و من رو به شدت یاد آقای سلامی            می انداخت. روحیه اش و داستان زندگیش و او که مینایش را به خاطر یک اشتباه از دست داده بود.

دوست داشتم ازش یادی کنم و بگم با اینکه هیچ وقت ادبیاتم خیلی خوب نبود و حتی تو کنکور هم هر دوش رو ۵۰ یا ۶۰٪ بیشتر نزدم ولی همیشه کتاب های ادبیاتم  پر از نکته بود حتی بیشتر از عربی(با حفظ احترام برای خانم میرابی) فقط قصد این بود که بگم " مینای شهر خاموش سلامی بسیار شکستنی بود"

من که دلم برای شعر خوندنش و پیپش  تنگ شده شما رو نمی دونم؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:33  توسط اعظم محمدی  | 
 

هفته قبل 201 و 202 باخانم یزدان پناه رفته بودند.این هفته نوبت ما بود کلاس 203. 30 تا دختر مدرسه ای با مانتوهای سرمه ای و مقنعه توسی.راه, نسبتا طولانی بود اونم با یک مینی بوس درب و داغون.تصادف هم شده بود.با وجود اینکه خسارت چندان زیادی به طرفین وارد نشده بود ولی داشتند اباء واجداد هم رو شاد می کردند.اخه یک نفر نبود به اون راننده ها بگه به ادمایی که تو گذشته زندگیشون رو می کردند و بی خبر از تصادف محتمل فرزندانشان بودند چه مربوط؟

بالاخره رسیدیم.خیابان حسن آباد  سنگلج سابق پرخونه های قدیمی.نمی دونید کجاست؟ همونجا که فاجعه پارک شهر اتفاق افتاد که بچه های زیادی...  ای بابا آدمو از داستان منحرف می کنیدا!! اصلا به شما چه که چه فجایعی اونجا واقع شد؟

عمارت با عظمتی بود. محوطه سبز و خرمی هم جلوش داشت که یک سرباز جوون دم درش ایستاده بود و نگهبانی می داد -دوران مقدس خدمت وظیفه عمومی- . اون پسر جوون ورود ما را بهت زده نظاره می کرد.شاید پیش خودش می گفت که چرا اینا اینقدر بی غمند یا چرا اینا نباید جای من وایسند و از این سایه های عبوس مواظبت کنند.اون تو همین افکار بود که یکی از دوستان پر شر و شور فرهنگیمون)می دونید که کی رو می گم؟!!) بهش هجوم برد و گفت:چرا بی کار اونجا وایستادی؟ حداقل یه گل بچین و بدش به من. اینو گفت و با نیشخندی بی اعتنا از سرباز فاصله گرفت و اونو تو حیرت بیشتری غرق کرد.هنگام بازگشت به مدرسه یهو دیدیم یکی صدا می زنه خانوم خانوم.همون سرباز بود با یه گل سرخ تو دستش...

مسافتی را پیاده رفتیم و رسیدیم. موزه ایران باستان. خانم حسینی –دبیر جامعه شناسی-هم همراهمون بود.این اردو برای این بود که ریشه هامون رو بشناسیم. راهنمای اول یک خانوم شیک پوش بود که تند و تند و از روی رفع تکلیف برامون از پیشینه اون سایه ها می گفت. شاید مخاطباش زیاد به نظرش والا مقام جلوه نکرده بودند.احتمالا اگر ما هم غیر هم وطنش بودیم تمام جزئیات تمدن کشورش را برامون می گفت.از خانوم راهنمای موزه می شنیدید که:"این ستون که سرش را مشاهده نمی کنید(البته خیالتون راحت تو موزه لوور پاریس جاش امنه)فقط تنش از دست قاچاقچیان محترم قِسر(دیکتشو مطمئن نیستم) در رفته."

البته اونا خوب می دونستند که کله و محتویاتش ارزشمندتره.قاچاق اثار باستانی هم عجیب شغلیه!! مگه میشه تاریخ یک ملت را دزدید؟!! یک جای دیگه هم گفت: "از این کاسه 2 تا تو دنیا بیشتر نیست دومیش تو لندنه"( بخونید وقتی خواب بودیم دزدیدند) خوب دوستان ملاحظه می کنند تا اینجا ما با قدر قدرتهای دنیا اشتراکات تاریخی زیادی داریم و صحبتی از عداوت نیست.

 بعد رفتیم موزه مردم شناسی که به یک خانوم و اقای فرانسوی برخوردیم.من و گلبرگ هم رفتیم تا با انها انگلیسی بلغور کنیم.همین که نزدیکشون شدیم رنگ از چهره راهنمای اختصاصی میهمانان فرانسوی ما پرید که مبادا ما بی احترامی کنیم ولی نشان دادیم که واقعا ما بچه های فرهنگیم. به انها خوشامد گفتیم و سفر خوشی را برایشان ارزو کردیم و ثابت کردیم که ایرانیان واقعا مهمان نواز و صمیمی هستند و این تمدن کهن که انها شاهدش بودند حقیقتا به ما تعلق دارد!!! گویا بعد از این گفت و گو بود که بین بچه ها شایع شد که من فرانسه بلدم.همین جا جا داره که بعد از 5 سال به شدت این موضوع را تکذیب کنم!!

بعد از مدتی راهنمامون تغییر کرد. -اقای راهنمای موزه- اقایی با سبیل چخماخی و چشم و ابروی مشکی و کلا چهره ای نه چندان مهربان.این اشنایی در مکانی صورت گرفت که از نظر معماری به شیوه ای ساخته شده بود که صوت انعکاس داشت.گویی چندین دستگاه اکو در انجا تعبیه دیده شده بود.اقای راهنمای موزه از ما پرسید:خوب بچه ها از قسمت ایران باستان دیدن کردید؟ شما باشید به این سوال چه پاسخی می دید؟خوب ما هم با هم گفتیم:  بله بله  بله  ل  ....  و صدای ما در فضای تاریک و سوت و کور موزه پیچید. همین. گناه ما یک بله ساده بود. به مجرد همین بله ساده بود که چهره اقای راهنمای موزه کبود و بنفش شد و با صدای خشن و لحنی خشن تر گفت:چه خبرتونه؟ ما اینجا مهمون خارجی داریم.اینجا موزه است! همه ما سی نفر و حتی خانم حسینی از فرط ترس یا خشم یا بعضی هامون از غضب سرمون رو پایین انداختیم و حداقل من دیگه از اینجا به بعد تاریخگردی رو نفهمیدم. ما فرزندان این مملکت بودیم که فردا به ما تعلق داشت انها ما را به دیدن دیروز اورده بودند  دیروزِِِِِِ خودمان نه ان ِفرانسویان. با امدن ما گویی نسیم زندگی به این گورستان اشباح وزیده بود چه باک اگر این نسیم حدی از طوفان را نیز ایجاد می کرد.اقای راهنمای موزه چرا باید میهمانان شما از صدای دختران شانزده ساله می ترسیدند؟ با بغض از موزه بیرون امدم. کفشهایم پاره نبود لباسهایم هم نه چندان کهنه.  اما نمی دانم چرا به یاد ان فاجعه افتادم.

آیا ان دختران معصوم سهمی از آن گذشته نداشتند؟

مرداب انها را بلعید انها خود تبدیل به تاریخ شدند...

گویا ما نیز همان دختران معصوم شده بودیم...

 صدای پارو زدن می آید...

 نه هرگز نباید دوباره تکرار شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 18:23  توسط شعله نوردرخشان  | 
سلام!اول این توضیح رو بدم که این متن رو حدودا سه ماه قبل کنکور نوشتم و دوم اینکه تقدیمش می کنم به بچه های خوب کربلای ۵:

من،اعظم، ساکن آباد شهر تهران،از وادی بی حوصلگان سوژهء کنکوری، آمده ام تا داستانی بگفتمی از خرمهرگان کنکور ۸۴. اینک که من این قصه بگفتمی هشتادو اندی روز بیشتر به کنکور نمانده بودی.

در مدرسهء فرهنگ نشان دولتی صفت قدم می زدم که به شنگول دختری رسیدم که قاه قاه بخندیدی. اورا بفرمودم: نیک قاه قاه خندان جوانا! چرا بخندی؟ فرمود: چرا نخندم؟چه من در شهری می زیم که نیک کنکوری در آن نباده باشد که به خوشی همی بگذرانم و همی شادی کنان به خانه عمو وعمه روم و خاله و دایی به خانمان دعوت کنم و به کوه روم و شهربازی قرق همی سازم. گفتم: نیک جوانا! شهر شما دگر چه دارد باز همی گو؟ سری تکان دادو بفرمود:  چه بگویم از شهرم که پر است از نظم معاونانی که گیر همی ندهند به محاسن و سبیل و دوستی همی کنند با پیرایشگاه های زنانه،چرا که رسم شهر ما جز برداشتن آنها نباشد و راه به مدرسه ندهند جز با این خصوصیت!!!

گفتم: خندان دوستا! چه شهر پر طراوتی همی داری ! گو کجاست تا ما نیز سر آنجا همی زنیم. خیره بر دور و بر نگاه همی کرد و گفت: متعجب هم نشینا! مرا که اینچنین بینی عازم هستم به شهرم دوست داری با من همراه هم قطار شو! خوشحال همی شدم و بال زنان بفرمودم: آری . کمی به درو و بر نگاه همی کردم بگفتم: هم سنگرا شهر شما چگونه روند؟ بفرمود: هیس!!! عزیز دوستا! برایت همی خواهم گفت، شهر من آنچنان باشد که با آژانس همی روند ، چرا که راهش سخت العبور است و مسافر بسیار سهل الوصول. ولی نگران نباش که نازنین مدیری داریم نصیر صفت که ما را با آژانس آنجا همی برد.

سخت در عجب بودم که ناگهان صدایی شنیدم. "خانمها بدوید!امتحان عربی دارید،کتابهاتوتو جمع کنید" البته با جیغ(مادر شوهر نهال که یادتون هست؟)

چندی گذشت و ما هم چنان گرم صحبت همی بودیم و بسیار مشعوف همی می شدیم  که ناگهان رفیع قله های مدرسهء فرهنگ را دیدیم که دوان دوان به سوی ما روان شدی و همراه با مردی سفید پوش جلو همی آمد.

مرد دختر را همی گرفت و آرام لباسی سفید تر بر تن او همی کرد و رو به من گفت : شما هم با ما راهی شو! من که گیج شده بودم و قاط همی می زدم گفتم: نیک معاونا! چه شده از بهر این دختر ؟  دوستی آرام بر پشت من زد و همی گفت: نیک دوستا! این دختر دست همی بر وجناتش برده و او را چنان به چهار مسمار کشیده اند که ترس همی کرده و کار او به روان بیمارستان کشیده همی شده دیگر اینجا نایست که تورا هم به خاطر در سر داشتن تصمیمات وجناتی به آنجا برند که عرب نی همی انداخت. من شگفت با خود همی می ژکیدم و دور می شدم.

                              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:30  توسط اعظم محمدی  | 

 

 "آن روزها رفتند

   آن روزهاي خوب

      آن روزهاي سالم وسرشار…" *

روز خوب… برام يه علامت سواله. روزخوب توي فرهنگ، علامت سواليه كه هرچي بهش فكرمي كنم، پررنگ تر و بزرگ تر مي شه و ته مونده هاي خاطره هاي خوش روهم محو مي كنه. روزخوب توي فرهنگ چي بود؟ روزهاي خوبي كه گذروندين، چند تا بود؟ اصلاً روز خوب چه نشونه اي داره؟ چه طورمي مونه تو ذهنت؟

روزخوب اونه كه كاملاً حس كني زنده اي. لذت ببري از زندگي. قشنگ بخندي؛ بلند، طولاني، سرخوشانه. روزيه كه همه چيز نه، اما حتي يه چيز تورو "شاد" كنه…

روزهاي من نه سفيد بودن، نه سياه. خاكستري، گاهي كمرنگ، گاهي پررنگ. روزهاي خوبم كنار دوست هام بودن، همكلاسي ها، هم سرويسي ها. روزي كه كاردستي هاي كلاس جغرافي لاشايي رو به زور ساختيم. (الهام شريفي يادت هست؟) روزهاي المپياد توي كتابخونه و سر كلاس و روزهاي كم اردو كه كوچكترين اتفاق ها واداشتمون تا بخنديم؛ تا اتفاق هاي ديگه. اما چقدر كم! شايد بشه گفت روزهايي كه معلم ها نمي اومدن، امتحان ها برگزار نمي شد، بساط هاي ناهار توي حياط كه مي افتاديم روي غذاهاي همديگه(!)، روزهايي كه استاد هاي جورواجور مي آوردن براي كلاس هاي پيش دانشگاهي؛ ازاكرمي براي معارف، تا اون استاد جوون ادبيات، تا ايادفيلي و استاد هاي اقتصاد و جامعه شناسي، تا حتي بهادر و نيك خو. شايد يه روزهايي هم توي اتاق سمعي بصري گذشت. اما چقدر كم كه سخت به خاطر مي آد...

روزهاي "خوب" رو خودمون رقم زديم. وقتي توي ذهنت دنبالشون مي گردي، هميشه زنگ صداي خنده هاي دوست هاتو مي شنوي، قيافه ي مبهوت يا عصباني معلم و استاد يادت مي آد (اومدن زنبور تو كلاس سلامي) و البته عدم حضور مسئولين مدرسه…!

من اعتراف مي كنم روزهاي خوبم توي فرهنگ كم نبودن. هر چه هم اين طرف تر اومدم، وارد دنياي بزرگ سالي كه شدم، كم و كمتر شدن. اما تو به من بگو، چرا اون هايي كه خودشونو "مسئول" زندگي تحصيلي ما مي دونستن، هيچ نقشي توي اندك شادي هاي ما توي اين سال ها نداشتن؟

حالا بگذريم از اين كه مراسم هاي به ظاهر شادي مدرسه، كسل كننده ترين بود، از اين كه مذهبي بودن توجيه نفي شادي بود و اين كه صداي خنده و شادي هامون، بايد مثل جرمي نابخشودني پنهان مي موند و در خفا.

 

* شعر از فروغ. خرخوان ها به كتاب آرايه هاي سال سوم رجوع كنند(!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:2  توسط زهرا پورعزیزی  | 

بعد از دو سال....

دلامون واسه هم تنگ شده...

نفس عمل قشنگه.اینکه بعد از دو سال ببینیم کجاییم؟

با تابستان 84 که دنیای دبیرستان رو با کلی خاطره(به خصوص از نوع خاطرات فرهنگ و ماجراهایش)ترک کردیم و وارد یه دنیای جدید به نام دانشگاه شدیم چه فرقی کردیم؟

قشنگه ببینیم هنوز هم به انتخاب های شهریور 84 پای بندیم؟هنوز هم با آرمانهامون انتخاب رشته هامون رو توجیه می کنیم؟

ببینیم دانشگاه از ما چه آدمی ساخته؟چقدر فرق کردیم یا اصلا چقدر فرق نکردیم؟؟؟

چقدر بزرگ شدیم و به همون میزان با چه مشکلات بزرگتری روبه رو شدیم؟

ما دانش آموزان ویژه ای بودیم.الآن چقدر دانشجوی ویژه ای هستیم؟(چی فکر می کردیم.چی شد؟)

الآن که رشتمون با همکلاسی مدرسه مون فرق داره چی می تونیم یادش بدیم؟اصلا چقدر بیشتر از اونی که هم رشتمون نیست می دونیم؟

فرق من ارتباطاتی(رسانه)با یه حقوق دان چیه؟جامعه شناسی و نظریه هاش از همکلاسی های من چی ساخته؟دانشجوی ادبیات ,توانایی شعر چقدر اکتسابیه؟ دو سال علوم سیاسی خوندن جواب این سوال رو میده:نظام سیاسی ایران چه نوع نظامی است؟آزادی گرا؟کمونیستی؟آمرانه؟......همکلاسی اقتصاددان من, نظام مالیاتی مستقیم بهتره یا نظام مالیاتی غیر مستقیم؟ علوم قرآنی و فقه چه دلیلی برای نصف بودن دییه ی زن یا حق چند همسری برای مردان دارند؟ فیلسوف آینده, منطق تولد انسانهای ناقص و بی گناه در هستی چیه؟چرا یه آدم تو زندگیش همش در حال سختی کشیدنه اون وقت یکی دیگه....اصلا چرا ما باید نقد این دنیا رو به نسیه ی آخرت ترجیح ندیم؟این دردیگر کی از روی رحمت باز می شه؟دوست روانشناس من, من دیگه بریدم.چی کار کنم؟

.......................

در کل به دور از همه ی این پرسشها امیدوارم حداقل پایه های لذت های مشترکمون از یادآوری خاطرات دنیای دور(دورتر و دورتر و...)دبیرستان حالا حالاها محکم بمونه و هر بار به تعداد نفرات در بوستان گفتگو و تعداد خوانندگان(یا حتی نویسندگان)وبلاگ اضافه بشه....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط آیدا حسینی فر  | 

   

    ۱- سلام !

    ۲- بچه هایی که ایمیل شون رو ندادن  ٬ لطف  کنن هر چه زودتر بدن که لیست کامل شه .

    ۳- بچه هایی که ایمیلشون ( احیانا ) اشتباهه . کامنت بذارن .

    ۴- این هم لیست  ایمیل ها :

 

 

1

1-       نفیسه ارغنده پور                        n_arghandeh@yahoo.com

 

2-      سپیده ایازی                                        iris8727@yahoo.com

 

3-      فاطمه بی جن خان              Fatima_persian_goodgirl@yahoo.com    

 

4-      سیده زهرا بهلولی szbohlooly@yahoo.com                     

 

5-      الهه پاکدامن elahe_911@yahoo.com                              

 

6-      زهرا پورعزیزی zp_9b65@yahoo.com                             

 

7-      شیما جعفری البرزی         shima_jfr@yahoo.com            

 

8-      ریحانه جوادی rayhaneh13@yahoo.com                        

 

9-      زهرا حاجی  رحیمی hagirahime@yahoo.com                 

 

10-   الهام حسني        el_ha60@yahoo.com                        

 

11-   آیدا حسینی فر    aydatir@yahoo.com                           

 

12-   فاطمه حلمی                   heaventh_girl@yahoo.com                        

 

13- غزاله خرمی  ghazaleh_khorami@yahoo.com                   

 

14-   فاطمه رستمی    daybreak@yahoo.com                             

 

15-   غزاله سمائی  gh_samaie@yahoo.com                            

 

16-   الهام شریفی      vesta_khoshgele@yahoo.com              

 

17-   رضوان كاسب  r-kaseb@yahoo.com                                

 

18-   فاطمه کریمی   parvaneh13812003@yahoo.com           

 

19-   حمیده لطفی     hamide_lotfi@yahoo.com                           

 

20-   اعظم محمدی                    rahil_safar2000@yahoo.com

 

21-   ماجده محمدی           maj_m81@yahoo.com                  

 

22-    الهام مقربان  lowlove_mgh@yahoo.com                        

 

23-   معراج ملکوتی pioneer2002m@yahoo.com                     

 

24-   راحله ميرمحمدي    raheleh.mirmohammadi@gmail.com

 

25-   زهرا مینائی              bache_mos_bat@yahoo.com          

 

26-   نشاط نصیر پور          neshat_nasirpoor@yahoo.com           

 

27-   شعله نور درخشان                                    shoaleh1987@yahoo.com      

 

28-   مریم نوری زاد                            m-nourizad@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:19  توسط فرهنگ 84  | 

 

فکرنمی کردم امروز یه خاطره موندنی بشه. بهترین سالهای زندگیمو با کسایی بودم که امروز دیدمشون . کسایی که کنارشون توی یه نیمکت ٬ یه کلاس  ٬ یه مدرسه بودم . چه قدر اون روزها دور به نظر می رسه . حالا هر کدومشون کسی شده بودند . امروز داشتم فکرمی کردم چه قدر با هم فرق داریم هر کسی با یک نوع لباس  یک طرز فکر و یک خصوصیت اخلاقی . اما کنار هم نشسته بودیم و می خندیدیم و حتی با نگاهامون با هم حرف می زدیم . شوخی هامون انگار فاصله ها رو کم رنگ می کرد . دوستی های کودکی ساده ترند آدما همدیگرو قبول می کنن بدون اینکه بخوان هموعوض کنن . کاشکی کودکیمونو حفظ کنیم ... 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:35  توسط فرهنگ 84  | 
 

۱- سلام

۲- آدرس وبلاگ - سفر ِشهود -  اسم یکی از شعرهای " شاملو "ه

۳- اسم وبلاگ - اسم ها، خط خوردگی ها و روزگار حرف های ... - اسم یکی از شعرهای " سید علی  صالحی " ه  با کمی دخل و تصرف , جسارتا ! ( اصلش : اسم ها، خط خوردگی ها و روزگار حرفِ عجیبِ "خ" ) 

۴- بچه هایی ( طبیعتا فارغ التحصیلان ۸۴ دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ منطقه ۱۰ تهران ! ) که تمایل دارن پست جدید بذارن ٬ به آدرس زیر ایمیل بزنن تا کلمه ی عبور رو براشون بفرستیم .

rayhaneh13@yahoo.com

shoaleh1987@yahoo.com

۵- ممنون از تمام بچه هایی که امروز اومدن بوستان گفت و گو .

۶- در اولین فرصت ایمیل تمام بچه هایی که امروز بودن رو میذاریم رو وبلاگ .

۷-  قرار بود شماره ی هفت این باشه : این هم عکس های امروز ! ( ولی نشد ! هر کاری کردم نشد ببخشید ! )

۸- اگه کسی سواته ( ! ) عکس گذاشتن داره راهنمائی بفرمایَِِد لطفا !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:2  توسط فرهنگ 84  |